(آگاهی) هوشتل لری

قرار بود در جهت آگاهی باب مراوده ایی باشد چون نیست پس هوشتللری)

نبرد
نویسنده : سید محسن موسوی - ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/۳۱
 
يک آقائی در يک کافه قديمی در تگزاس مشغول شرب خمر بود (انجا گناه نيست)يک ادم ديگر که يک هفت تير قشنگ داشت علاوه بر شرب خمر مشغول قمار بود (آنجا مجاز بوده)و يک آقای ديگه که خيلی هم خوش تیپ بوده علاوه بر شرب خمر و زدن قمار دستش در گردن يک خانم هم بود و گاهی او را ميبوسيد و ويسکی ميخورد و قمار ميزد(کوفتش شود)
يک آقائی هم بود که سور و سات اينهمه آقا را فراهم ميکرد(انجا اينکار يک شغل است يک رتبه اجتماعی نيست)آن خانمی که شما روسپيش نخواهيد خوانددر آن کافه کار ميکند و چوندر آن زمان صيت صيغه ممالک شرق و غرب را نگرفته بود بعضی وقتها با کسی که پول ميداد.....آخه زندگی سخت بود و (اصلا اين کار برای مخالفت با حکومت نبود)
در يکی از روزها که همچنان کالسکه پيشرفت از واگن ترقی عقب مانده بود و داشت کم کم ماشين زمان خودش را به هواپيمای پيشرفت و توسعه ميرساند اون آقا خوش تیپه در باز ی پوکر
(نوعی ورق بازی غير حلال)سه تا آس اورد و دوتا شاه (در بازيها چهارتاشاه هم با هم ميايند ولی در سياست پس از رفتن يک شاه ممکن شاه ديگری نيايد)
خلاصه اون آقا اوليه ناگهان ميز را بهم ريخت و در حاليکه هفت خودش را اماده نگه داشته بود رو به آدم خوش تیپه ميکنه و ميگه تقلب کردی زود باش هفت تيرت را بکش و با من دوئل کن(اون مو قع ها مردها تک تک با هم دوئل ميکردند و ملت بدبخت خودشان را جلوی هم قرار نمی دادندتا خودشان وبچه هايشان يادگاری بشوند) القصه مرد خوش تیپه که ادم خوبی بود(ريش نداشت)کمی به آن يارو نگاه کرد و با صدای بلند گفت منکه ميدانم تو در هفت تير کشی خيلی فرزی(سريعی) من با تو در هفت تير کشی کل کل نمی کنم اگه تو راست ميگی تو بيا در کاری که بلدم با من مسابقه بده.فقط فرقش اينه که در مسابقه پيشنهادی من مرده پرده بوجود نمی ايد.آن مرد هفت تير کش که از قانون جهان بی اطلاع بود و فکر ميکرد که آدم ميتواند در تما م صحنه های نبرد های گوناگون مثل گاو حاضر شود و اگر کشته هم شد مثلا قهرمان مرده گفت باشه (در اينجا يک تف گنده در صحنه مشاهده شد)
مرد خوش تیپ يک کراوات از جيبش در اورد به آن يارو گفت اگه اين کراوات را توانستی دور گردنت گره بزنی و يقه پيراهنت را با آن مرتب کنی امشب اين خانم ميايد اطاق شما
يارو که از اين جايزه و راحتی مسابقه خر کيف شده بود کراوات را دور گردنش انداخت ولی هر چه تلاش کرد از عهده کار برنيامد و آنقدر از عدم موفقيت خودش عصبانی شد که ناگهان به مغز خودش شليک کردو.....
مرد شيک پوش بوسه ائی ار لب دلبر ربود وگفت هر کس در ميدانی که تخصص ندارد وارد جنگ شود اگر کشته نشود در احساس حماقت خود خفه ميشود.سئوال آيا مرد شب را با آن زن سپری خواهد کرد